

خاطرات
![]()
پایان داستان![]()
حسین که من رو دید قلبم داشت از جا در می امد صورتش قرمز شد و دستهاش رو گذاشت کنار سرش و لبهاش رو از عصبانیت گاز می گرفت گفتم الانه که بیاد و با پیروز دست به یقه بشند و همه چیزو بهش بگه پیروز هم متوجهش شد و پرسید این پسره کیه گفتم دوست برادرمه پیروز گفت به اون چه ربطی داره گفتم حتما به برادرم می گه بیا زود سوار ماشین بشیم خلاصه سوار ماشین شدیم و رفتیم سریع رفتم خونه خیلی ترسیده بودم تلفن زنگ زد و خواهرم گوشی رو برداشت و گفت با من کار دارند گوشی رو گرفتم دیدم حسینه رنگم پرید به خواهر بزرگتر م اسم من رو گفته بود بهش گفتم برای چی زنگ زدی هر چی از دهنش اومد بهم گفت ، گفتم به توربطی نداره نامزده گفت دروغ می گی گوشی رو بده مادرت ازش بپرسم خیلی روز بدی اومد توی عمرم اینقدر نترسیده بودم بعد از کلی فحش و ... گوشی رو گذاشت خواهرم پرسی کی بود گفتم از مدرسه بهم زنگ زده بودند به پیروز گفتم تا رسما نیومدی خواستگاری من دیگه باهات بیرون نمی یام یه مدت باهاش بیرون نرفتم داشتم از باشگاه برمی گشتم که حسین رو دیدیم یه چند تا حرف بد بهم زدو گفت بیا بریم بیرون باهات کاردارم گفتم من کاری ندارم با اصرار باهاش رفتم با هم رفتیم یه ساندویجی یادمه اخرین باری که با هم غذا خوردیم همون روز بود ساندویج ژامبون برام گرفت خیلی سرد و نچسب بود بهش گفتم دیگه نامزد دارم می کنم واقعا همه چیز تموم شده گفت ادرس پسره رو بده من برم ببینم تو راست می گی یا نه گفتم بهش گفتم به تو مربوط نیست من دروغ نمی گم خلاصه کلی سر این موضوع کشمکش داشتیم و تامدتها می اومد دنبالم و تازه مدرسه ای رو که کار می کردم رو هم پیدا کرده بود و هم صبح و هم موقع برگشت تو چله زمستون می اومد دنبالم و فقط من رو دنبال می کرد از دست کارهاش دیگه خسته شده بودم همه جا به اصطلاح تحت نظر بودم خلاصه به پیروز هم گفته بودم توی همین چند روزه باید بیای خواستگاری من وگرنه همه چیز تموم می شه یه روز که از مدرسه برمی گشتم پیروز رو دیدم اومده بود دنبالم بهم گفت ما امشب می اییم خونتون برو اماده شو اول حرفهاش رو باور نکردم گفت برو خونه خواهرم با مادرت قرار گذاشته گفتم تو هم می ای گفت نه فعلا پدرم اینا می ان گفتم شوخی نکن گفت من خجالت می کشم رفتم خونه حرفهاش رو باور نکردم منتظر بودم مادرم چیزی بگه پیشش که رفتم گفت قراره برات خواستگار بیا البته من نمی شناسموشون وزیاد مایل نبودم ولی خودشون خیلی اصرار کرداند حالا بگذار بیان ببینیم چه جور ادمهایی هستند خیلی کار داشتم که انجام بدن اول رفتم خرید بعد اومدم اماده شدم خیلی اظطراب داشتم قراد بود ساعت 8 بیاند ساعت 8 شد ولی خبری نشد وای چقدر ساعت دیر می گذشت تا اینکه ساعت 9شب گذشته بود که اومدند و دیدم پیروز هم با یه دسته گل بزرگ و کت شلوار پوشیده ولی با صورت قرمز از خجالت وارد خونه شدند چه لحظاتی بود کلی خجالت کشیدم و براشون چای بردم و گفتند عروس و داماد برند و.با هم صحبت کنند من رفتم اتاقم و بعد از مدتی پیروز هم اومد و به محض وارد شده یه نفس راحت کشید و بغلم کرد بهش گفتم چی کار می کنی اگه یکی وارد بشه نمی گه اینها چقدر زود خودمونی شدند تو که گفتی نمی ای پیروز می گفت دیگه هیچ کس هیچی نمی تونه بگه دیگه مال خودم شدی و می گفت چقدر سخته داشتم از خجالت اب می شدم حالا نظرت رو درباره ازدواج بگو هر شرطی می خوای بگو خلاصه کلی با هم صحبت کردیم و به زور از اتاق بیرونش کردم گفتم الان می ان و در می زنند می گند حرفهاتون تموم نشد اون شب به خوبی و خوشی تموم شد و عید سال 84 بود که شب عید با هم رفتیم و انگشتر نشونم رو خریدیم و کلی خرید عید کردیم تا به اصطلاح برام عیدی بیادند عید هم گذشت و دیگه داشتیم برای مراسم عقد اماده می شدیم یادم نمی ره که روز عقدم 12اردیبهشت 84 که ارایشگاه رفته بودم و کلی اظطراب داشتم که اتفاقی نیافته و وقتی پیروز اومد دنبالم کلی ازم تعریف کرد و گفت زود بریم که عاقد نیاد خونه و دیر بشه و بره به خاطر همین زیاد من رو نگردوند و سریع رفتیم خونه و وقتی که بله گفتم یه حس خاصی داشتم و به پیروز می گفتم یعنی تو دیگه شوهر من شدی و کلی پیروز بهم می خندید و می گفت تو هم زن من شدی و فردا شب که پیروز به بهونه عکس های عقد را نشون دادن اومد خونمون و با هم رفتیم توی اتاقم و یه نفس راحت هر دوتایی کشیدیم که بعد از این همه سختی حالا دیگه با هم بودیم خیلی زود گذشت یک سال و خورده ای عقد بودیم و بعد ازدواج کردیم بعد از ازدواجم حسین رو دیدم نگاهی به ابروهام کردو به انگشترم و بهم گفت دیگه همه چیز تموم شد و بهش گفتم دیگه ازدواج کردم و بهم گفت خیالم ازت راحت شده که تو اول سرو سامان گرفتی وبرام ارزوی خوشبخت کرد و این اخرین حرفی بود که ازش شنیدم و دیگه بعد از اون ندیدمش و من موندم دوران جوانی گذشته
![]()
تو راه که بودم دیدم حسین مثل همیشه تا جلوی در خونمون دنبالم اومد و نرسیده به خونه بهم زنگ زد من تصمیمم رو گرفته بودم البته یه امیدی هم بهش داشتم که تصمیمش رو درباره من بگیره بعد از اون روز هربار که بهم زنگ می زد براش تا می تونستم گریه می کردم واقعا دوستش داشتم ولی دیگه باید راهم ررو انتخاب می کردم بهش گفتم دیگه با من تماس نگیر می گفت کی مواظب تو باشه می گفتم مگه من می خوام چی کار کنم خودم خانواده دارم که مواظبم باشه توهم به فکر خودت باش شاید حدود 8 ماه یا بیشتر کشید که از هم جدا شدیم بعد از اون روز چند باری باهم بیرون رفتیم ولی احساسم بهش داشت کمتر می شد و دیگه بهش اجازه ندادم دستم رو بگیره منی که یه روز از گرفتن دستش اروم می شدم حالا دیگه از گرفتن دستش عذاب وجدان داشتم خیلی روزهای سختی بود خود حسین هم دودل بود فکر می کرد دروغ می گم ولی هر وقت زنگ می زد می گفت اینقدر گریه نکن مریض شدی تا اینکه یه روز .... البته اول از رابطه با پیروز بگم بعد از امتحانهام خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم با پسرخاله ام ازدواج کنم و به پیروز زنگ زدم و. موضوع رو گفتم فکر نمی کردم با این برخورد اون روبرو بشم کلی سرم دادو فریاد زد و گفت اگه این کارو بکنم پسرخالم و هر کسی که توی خونه ما پا بذاره می کشم تو رو هم می کشم مگه همین طوری یه نفر عاشق کسی بشه و یه همین راحتی فراموشش کنه من کلی روزها منتظر تلفن تو بودم کلی نقشه ها برات کشیدم و از این حرفها و گگفت آدرس خونتون رو بده خواهم بیاد و باهات صحبت کنه من هم ادرس خونمون رو دادم ولی از خانوادم می ترسیدم مخالفت کنم با پسرخالم یکی دوبار با پسرخالم صحبت کردم یک بار هم باهاش رفتم بیرون ولی از طرز فکرش درباره ازدواج زیاد خوشم نیومد شاید بیشتر دلیلش پیروز بود بعد از اینکه یه روز خواهرش به خونمون اومد و باهام درباره پیروز صحبت کرد و گفت که تا الام برادرم می گفت که می خواد چند سال دیگه ازدواج کنه ولی الان پاشو توی یه کفش کرده که می خواد ازدواج کنه من رو هم فرستاده که از شما یه فرصتی بگیرم تا یک کمی برای ازدواج اماده بشه با اصرار پیروز به پسرخاله ام زنگ زدم و بهش گفتم که عقایدمون بهم نمی خوره و یه سری حرفهای دیگه و پسرخاله ام هم بعد از یه خورده اصرار قبول کرد و بگذریک که چه بدبختی هایی از خانوادم سر این موضوع کشیدم و خواهرم به زور از دهنم کشید بیرون که چرا این کار رو کردم من هم همه چیز رو بهش گفتم و انقدر 2 تا خواهرها با من دعوا کردند که چرا لگد به بخت خودت زدی و به حرفهای یکی که نمی شناسی اعتماد کردی البته یه خورده ته دل خودم هم خالی شد ولی باید تصمیمم رو می گرفتم و از بلا تکلیفی می اومدم بیرون خیلی روزهای سختی بود بین همه چیز مونده بودم رابطه ام با پیروز بیشتر شد من خیلی اعتقاد داشتم فقط زمان می تونه 2 نفر رو عاشق هم بکنه البته اگه تفاهمی هم در بین باشه ولی نمی گم فورا عاشق همسرم شدم ولی با گذشت زمان و رفتار اون واینکه به حرف انواده اش زیاد نبود و خودش برای خودش تصمیم می گرفت و یه رفتارهای خاصی داشت که چون من چند سال با حسین از اونها دریغ بودم واسم خیلی خوشایند بود زیاد از گشت و تو خیابون بودن و اینکه کسی نبینه و اینجا نریم شلوغه و جای خلوت باشه خبری نبود تا حتی اینکه من قبل از ازدواج باهاش دو روز رفتم شمال البته ریسک خیلی زیادی کردم ولی بهش اعتماد داشتم البته یک کمی هم می ترسیدم که مبادا همه چیز تظاهر باشه ولی واقعا توی سفر همون طوری بود که ازش انتظار داشتم خیلی بهمون خوش گذشت که حتی الان هم به عنوان بهترین سفرمون با هم یاد می کنیم یادم می یاد که شب باهم رفته بودیم ساحل رامسر و نم نم بارون می او.مد و چه حرفهایی که بهم نمی زد و می گفت که اگه من رو ندیده بود حالاحالاهم ازدواج نمی کرد البته این حرفها رو الان هم می زنه ولی بعد از ازدواج خیلی شرایط ادم ها فرق می کنه یه طور دیگه است دوستی یه طعمی داره و ازدواج یه طعم دیگه الان هم که با همسرم صحبت می کنیم همیشه خاطرات اون موقع رو با هم مرور می کنیم چقدر همیشه اصرار می کرد یه خورده بیشتر پیشش بمونم ولی من دیرم شده بود و باید می رفتم توی یه مدرسه کار پیدا کردم و بعداز ظهرها هم می رفتم کلاس ایروبیک وپیروز هم بعد از ظهرها می اومد دنبالم یه روز که داشتیم برمی گشتیم و دست پیروز و گرفته بودم دیدم یه نگاهی از من رد شدو ودوباره برگشت دقت که کردم دیدم حسین دنیا رو سرم خراب شد واقعا از همچین روزی می ترسیدم و......
سربازی
فکرمی کنم سال ۸۲ بود که درس حسین تمام شد خیلی روزهای خوبی رو با هم گذروندیم مخصوصا پاییز ها و زمستون رو خیلی دوست داشتیم چون هوا خیلی زود تاریک می شد و هم سرد بود به بهانه گرم شدین محکم توی ماشین یا بیرون به هم می چسبیدیم واقعا روزهای خوب و پر از خاطرات بود درسش که تموم شده به فکررفتن به سربازی افتاد و می گفت اگه جای دور بیافتم تو می خوای چی کار کنی کی دیگه مراقب تو باشد بهش می گفتم مگه من می خوام چی کار کنم منتظر می مونم تا بیای هیچ وقت یادم نمی ره روزهایی که داشت برای رفتن اماده می شد خیلی دلم می گرفت یادم نیست دقیقا کجا افتاده بود ولی روزی که می خواست بره من قرار بود برم با دانشگاه مشهد و باید روز قبلش خداحافظی هامون رو می کردیم من رفته بودم خونه خواهرم و ازش بیخبر بودم نتونستم پیداش کنم دل تو دلم نبود اگه نمی دیدمش دیونه می شدم موبایل خواهرم زنگ خورد و دیدیم سمیه است و گفته که حسین بهش زنگ زده و می خواد با من حرف بزنه گفتم شماره خواهرم رو بده من گوشی رو خودم برمی دارم بهم زنگ زد و خیلی عصبانی ازم خواست برم ببینمش من خیلی دیر کرده بودم و زیاد نمی تونستم بیرون بمونم ولی دلم رو زدم به دریا و ۲ تا سانس رفتیم سینما خلاصه با کلی ناراحتی ازش خداحافظی کردم و برای فردا حاضر شدم که می خواستیم بریم مشهد مامانم من رو برد جلوی امامزاده حسین که سوار ماشین بشیم که دیدم یه نفر اشنا از دور به من نگاه می کنه دیدم خودشه حسین با بچه ها به بهونه اب خوردن رفتیم که حسین اومد و از خوشحالی نمی دونستم چی بگم به این کارهاش خیلی عادت کرده بودم به طوری که بعد از ازدواج مدام با همسرم سراین که باید همه جا با من باشه و دنبالم بیاد دعوا داشتم چون واقعا خصوصیات همسرم و حسین دو چیز مخالف هم هستند و من که ۴ سال با اون اخلاق عادت کرده بودم خیلی طول کشید تا فراموشش کردم خلاصه ازهم خداحافظی کردیم و ما رفتیم خیلی بهمون خوش گذشت خوشی که هروقت با سمیه ها حرفش رو می زنیم هنوز بهش می خنددیم یاد ایت وابراهیمی . خلاصه وقتی برگشتیم انگار جای یکی خالی بود بی هدف بودم همش دنبال کسی می گشتم واقعا برام زندگی بی مفهوم شده بود با سمیه کلاس خیاطی نوشتیم تا سرمون گرم شه ۲۰روز گذشت و هیچ خبری ازش نشد من داشتم دیوونه می شدم به سمیه گفتم به رضا بگه خون حسین اینا زنگ بزنه و خودشو جای دوست حسین معرفی کنه و شماره تماسی خبری چیزی ازش بگیره خلاصه یه شماره از ش پیدا کردیم ولی همش اشغال بود روز یصد بار زنگ می زدم ولی نشد ۱ ماه گذشت تااینکه یه روز جمعه تلفن زنگ زد و من جلوی همه گوشی و برداشتم و دیدم خودشه وای چه احساسی داشتم بهم گفت ود بیا بیرون باید ۱ ساعت دیگه برگردم ومن گفتم باشه . ولی چه طوری روز جمعه سر ظهر همه برادرهام هم خونه بودن خلاصه یه بهاونه ای اوردم و دلم رو زدم به دریا و با ترس از خونه امدم بیرون و سرکوچه دیدمش داشتم پرواز می کردم چقدر لاغر شدی چقدر سیاه شدی گگفت که ۱ روزه اومده و باید ۱ ساعت دیگه برگرده و فقط به خاطر دیدن من این سختی رفت و برگشت رو تحمل کرده خیلی سخت بود باز ازش خداحافظی کردن فقط به من یه شماره داد و گفت که خطها خیلی شلوغه و بد می شه تماس گرفت خودشون هم باید بیایند و شهر تا بتونند زنگ بزنند خلاصه چه روزهای سختی بود چه روزهایی که چند ساعت می نشستم پای تلفن ولی شماره اش نمی گرفت چقدر نظر می کردم یه بار هفت بار دعای ناد علی رو خوندم تا موفق شدم شماره اش رو بگیرم و باهاش حرف بزنم چه روزهایی بغضم گرفته . الان روز جمعه است و من سرکارم همین الان دلم هواش رو کردم مثل قدیمها زنگ زدم و لی خواهرش جواب داد . روزهای سخت تموم شد بعد از فکر کنم ۲ ماه اومد و بقیه خدمتش افتاد قزوین و صبح می رفت و ظهر می اومد خونه و بعد از ظهر ها با هم می رفتیم بیرون اون موقع ها هم کامپیوتر می رفتم و هم خیاطی برای همین هرروز می تونستم ببینمش و جمعه ها هم که می رفتم دانشگاه .... دیگه حوصله ندارم بقیه اش بعدا
ما عاشق فصل پاییز و زمستون بودیم چون هوا خیلی زود تاریک می شد و ما هم عاشق تاریکی و سرما وقتی توی کوچه یا توی ماشین دست هم رو برای گرم شدن محکم به هم فشار می دادیم و عاشقانه به هم نگاه می کردیم
یادمه یه روز به خاطر اینکه با دوستام رفته بودیم کوه چه دعوایی با حسین کردیم و توی ماشین حسین عکس هایم رو بهم داد و گفت توهم مثل همه ی دخترهای تو خیابونی خیلی بهم بر خورد و ازش جدا شدم فردای اون روز می خواستم برم دانشگاه می دونستم حسین می یاد دنبالم اخلاقش دستم تومده بود با بدترین دعواها هم دنبالم می اومد که مواظب من باشه که من کجا می رم و می ام . وقتی حسین رو سر کوچه دیدم خواستم اذیتش کنم ولی نمی دونستم وضع از این بدتر می شه سوار ماشین شدم از راه نرسیده به سرویس پیاده شدم تا من رو گم کنه بعدش هم نرفتم دانشگاه و رفتم خونه دوستم تا ساعت ۵ اونجا بودم و ساعت ۵ رفتم سر راه سرویس چون می دونستم که حسین می اد دنبالم وقتی توی خیابون دیدمش با خودم گفتم حتما می یاد پیشم و مثل همیشه همه چیز فراموش می شه می گه که عصبانی بوده و اون رفتار رو انجام داده ولی وقتی دیدمش به اصطلاح از سرش دود بلند می شد و خیلی عصبانی من رو که دید روش رو برگردوند و رفت من طاقت نیاوردم و رفتم دنبالش گفتم چی شده چرا عصبانی هستی کم مونده بود بزنه توگوشم با هم سوار ماشین شدیم و هرچی حرف بد بود بهم زد تو سرخودی تو درست بشو نیستی تو نمی فهمی اشتباه کردم باهات دوست شدم خلاصه گفت تو کدوم گوری بودی از صبح من توررو سرسرویس گم کردم خواستم بابت دیروز ازت معذرت خواهی کنم وقتی دیدم گمت کردم اومدم دانشگاه و هیچ کدوم از دوستات خبر نداشتند تو کجایی دیگه هر چی بین من و تو بوده تموم شده تو درست بشو نیستی چند روز ی کشید تا اوضاع به حال اول برگشت و کلی گریه و زاری و ببخشی گفتم تا با هام خوب شد ولی هیچ وقت حرفام رو باور نمی کرد مخصوصا وقتی اون اتفاق که نباید می افتاد افتاد و روز به روز بهم بیشتر شک میکرد و دیگه حرفام رو باور نمی کرد.... دوستت دارم
ما عاشق فصل پاییز و زمستون بودیم چون هوا خیلی زود تاریک می شد و ما هم عاشق تاریکی و سرما وقتی توی کوچه یا توی ماشین دست هم رو برای گرم شدن محکم به هم فشار می دادیم و عاشقانه به هم نگاه می کردیم
یادمه یه روز به خاطر اینکه با دوستام رفته بودیم کوه چه دعوایی با حسین کردیم و توی ماشین حسین عکس هایم رو بهم داد و گفت توهم مثل همه ی دخترهای تو خیابونی خیلی بهم بر خورد و ازش جدا شدم فردای اون روز می خواستم برم دانشگاه می دونستم حسین می یاد دنبالم اخلاقش دستم تومده بود با بدترین دعواها هم دنبالم می اومد که مواظب من باشه که من کجا می رم و می ام . وقتی حسین رو سر کوچه دیدم خواستم اذیتش کنم ولی نمی دونستم وضع از این بدتر می شه سوار ماشین شدم از راه نرسیده به سرویس پیاده شدم تا من رو گم کنه بعدش هم نرفتم دانشگاه و رفتم خونه دوستم تا ساعت ۵ اونجا بودم و ساعت ۵ رفتم سر راه سرویس چون می دونستم که حسین می اد دنبالم وقتی توی خیابون دیدمش با خودم گفتم حتما می یاد پیشم و مثل همیشه همه چیز فراموش می شه می گه که عصبانی بوده و اون رفتار رو انجام داده ولی وقتی دیدمش به اصطلاح از سرش دود بلند می شد و خیلی عصبانی من رو که دید روش رو برگردوند و رفت من طاقت نیاوردم و رفتم دنبالش گفتم چی شده چرا عصبانی هستی کم مونده بود بزنه توگوشم با هم سوار ماشین شدیم و هرچی حرف بد بود بهم زد تو سرخودی تو درست بشو نیستی تو نمی فهمی اشتباه کردم باهات دوست شدم خلاصه گفت تو کدوم گوری بودی از صبح من توررو سرسرویس گم کردم خواستم بابت دیروز ازت معذرت خواهی کنم وقتی دیدم گمت کردم اومدم دانشگاه و هیچ کدوم از دوستات خبر نداشتند تو کجایی دیگه هر چی بین من و تو بوده تموم شده تو درست بشو نیستی چند روز ی کشید تا اوضاع به حال اول برگشت و کلی گریه و زاری و ببخشی گفتم تا با هام خوب شد ولی هیچ وقت حرفام رو باور نمی کرد مخصوصا وقتی اون اتفاق که نباید می افتاد افتاد و روز به روز بهم بیشتر شک میکرد و دیگه حرفام رو باور نمی کرد.... دوستت دارم