تبليغاتX
دوران جوانی گذشته

دوران جوانی گذشته

خاطرات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

دلم می خواهد همیشه اتفاقهایی که در زندگی برایم می افتد را جایی بنویسم و تا بعدها بتوانم انها را خوانده و مروری بر گذشته کنم ادامه داستانهای سایتم هم از این به بعد می شود اتفاقهایی که برایم می افتد و شاید اتفاقهایی که خیلی قبلتر از حسین و پیروز افتاده را بنویسم البته مرور زندگی قبل از حسین گاهی برایم جالب است مثل همین اتفاق چند روز پیش البته این رو بگم دلیل اینکه امروز به سایتم سر زدم اینه که رفته بودم و خرید و دیدم چمشهای آشنایی به من نگاه می کند و لبخند می زند دلم یکهو ریخت دیدم حسین است که می آید و نگاهی بهش کردم و به راهم ادامه دادم چند سال پیش اگه می دیدمش حتما دنبالم می آمد و اول دلیل بیرون امدنم و بعد باهم می رفتیم بیرون ولی فهمیدم که چقدر زندگی بالا و پایین دارد ما ای که یک لحظه از هم بی خبر نبو دیم حالا چقدر از هم دوریم و این است رسم زندگی و حسین هم بدون برگشتن من را دید و لبخندی زد و رفت
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط لاله  | 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

پایان داستان

حسین که من رو دید قلبم داشت از جا در می امد صورتش قرمز شد و دستهاش رو گذاشت کنار سرش و لبهاش رو از عصبانیت گاز می گرفت گفتم الانه که بیاد و با پیروز دست به یقه بشند و همه چیزو بهش بگه  پیروز هم متوجهش شد و پرسید این پسره کیه گفتم دوست برادرمه پیروز گفت به اون چه ربطی داره گفتم حتما به برادرم می گه بیا زود سوار ماشین بشیم خلاصه سوار ماشین شدیم و رفتیم سریع رفتم خونه خیلی ترسیده بودم تلفن زنگ زد و خواهرم گوشی رو برداشت و گفت با من کار دارند گوشی رو گرفتم دیدم حسینه رنگم پرید به خواهر بزرگتر م اسم من رو گفته بود بهش گفتم برای چی زنگ زدی هر چی از دهنش اومد بهم گفت ، گفتم به توربطی نداره نامزده گفت دروغ می گی گوشی رو بده مادرت ازش بپرسم خیلی روز بدی اومد توی عمرم اینقدر نترسیده بودم بعد از کلی فحش و ... گوشی رو گذاشت خواهرم پرسی کی بود گفتم از مدرسه بهم زنگ زده بودند  به پیروز گفتم تا رسما نیومدی خواستگاری من دیگه باهات بیرون نمی یام یه مدت باهاش بیرون نرفتم داشتم از باشگاه برمی گشتم که حسین رو دیدیم یه چند تا حرف بد بهم زدو گفت بیا بریم بیرون باهات کاردارم گفتم من کاری ندارم با اصرار باهاش رفتم با هم رفتیم یه ساندویجی یادمه اخرین باری که با هم غذا خوردیم همون روز بود ساندویج ژامبون برام گرفت  خیلی سرد و نچسب بود بهش گفتم دیگه نامزد دارم می کنم واقعا همه چیز تموم شده گفت ادرس پسره رو بده من برم ببینم تو راست می گی یا نه گفتم بهش گفتم به تو مربوط نیست من دروغ نمی گم خلاصه  کلی  سر این موضوع کشمکش داشتیم  و تامدتها می اومد دنبالم و تازه مدرسه ای رو که کار می کردم رو هم پیدا کرده بود و هم صبح و هم موقع برگشت تو چله زمستون می اومد دنبالم و فقط من رو دنبال می کرد از دست کارهاش دیگه خسته شده بودم همه جا به اصطلاح تحت نظر بودم خلاصه به پیروز هم گفته بودم توی همین چند روزه باید بیای خواستگاری من وگرنه همه چیز تموم می شه یه روز که از مدرسه برمی گشتم پیروز رو دیدم اومده بود دنبالم بهم گفت ما امشب می اییم خونتون برو اماده شو اول حرفهاش رو باور نکردم گفت برو خونه خواهرم با مادرت قرار گذاشته گفتم تو هم می ای گفت نه فعلا پدرم اینا می ان گفتم شوخی نکن گفت من خجالت می کشم رفتم خونه حرفهاش رو باور نکردم منتظر بودم مادرم چیزی بگه پیشش که رفتم گفت قراره برات خواستگار بیا البته من نمی شناسموشون وزیاد مایل نبودم ولی خودشون خیلی اصرار کرداند حالا بگذار بیان ببینیم چه جور ادمهایی هستند خیلی کار داشتم که انجام بدن اول رفتم خرید بعد اومدم اماده شدم خیلی اظطراب داشتم قراد بود ساعت 8 بیاند ساعت 8 شد ولی خبری نشد وای چقدر ساعت دیر می گذشت تا اینکه ساعت 9شب گذشته بود که  اومدند و دیدم پیروز هم با یه دسته گل بزرگ و کت شلوار پوشیده ولی با صورت قرمز از خجالت وارد خونه شدند چه لحظاتی بود کلی خجالت کشیدم و براشون چای بردم و گفتند عروس و داماد برند و.با هم صحبت کنند من رفتم اتاقم و بعد از مدتی پیروز هم اومد و به محض وارد شده یه نفس راحت کشید و بغلم کرد بهش گفتم چی کار می کنی اگه یکی وارد بشه نمی گه اینها چقدر زود خودمونی شدند تو که گفتی نمی ای پیروز می گفت دیگه هیچ کس هیچی نمی تونه بگه دیگه مال خودم شدی و می گفت چقدر سخته داشتم از خجالت اب می شدم  حالا نظرت رو درباره ازدواج بگو هر شرطی می خوای بگو خلاصه کلی با هم صحبت کردیم و به زور از اتاق بیرونش کردم گفتم الان می ان و در می زنند می گند حرفهاتون تموم نشد اون شب به خوبی و خوشی تموم شد و عید سال 84 بود که شب عید با هم رفتیم و انگشتر نشونم رو خریدیم و کلی خرید عید کردیم تا به اصطلاح برام عیدی بیادند عید هم گذشت و دیگه داشتیم برای مراسم عقد اماده می شدیم یادم نمی ره که روز عقدم 12اردیبهشت 84 که ارایشگاه رفته بودم و کلی اظطراب داشتم که اتفاقی نیافته و وقتی پیروز اومد دنبالم کلی ازم تعریف کرد و گفت زود بریم که عاقد نیاد خونه و دیر بشه و بره به خاطر همین زیاد من رو نگردوند و سریع رفتیم خونه و وقتی که بله گفتم یه حس خاصی داشتم و به پیروز می گفتم یعنی تو دیگه شوهر من شدی و کلی پیروز بهم می خندید و می گفت تو هم زن من شدی و فردا شب که پیروز به بهونه عکس های عقد را نشون دادن اومد خونمون و با هم رفتیم توی اتاقم و یه نفس راحت هر دوتایی کشیدیم که بعد از این همه سختی  حالا دیگه با هم بودیم خیلی زود گذشت یک سال و خورده ای عقد بودیم و بعد ازدواج کردیم بعد از ازدواجم حسین رو دیدم نگاهی به ابروهام کردو به انگشترم و بهم گفت دیگه همه چیز تموم شد و بهش گفتم دیگه ازدواج کردم و بهم گفت خیالم ازت راحت شده که تو اول سرو سامان گرفتی وبرام ارزوی خوشبخت کرد و این اخرین حرفی بود که ازش شنیدم و دیگه بعد از اون ندیدمش و من موندم دوران جوانی گذشته

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

تو راه که بودم دیدم حسین مثل همیشه تا جلوی در خونمون دنبالم اومد و نرسیده به خونه بهم زنگ زد من تصمیمم رو گرفته بودم البته یه امیدی هم بهش داشتم که تصمیمش رو درباره من بگیره  بعد از اون روز هربار که بهم زنگ می زد براش تا می تونستم گریه می کردم واقعا دوستش داشتم ولی دیگه باید راهم ررو انتخاب می کردم بهش گفتم دیگه با من تماس نگیر می گفت کی مواظب تو باشه می گفتم مگه من می خوام چی کار کنم  خودم خانواده دارم که مواظبم باشه توهم به فکر خودت باش شاید حدود 8 ماه یا بیشتر کشید که از هم جدا شدیم بعد از اون روز چند باری باهم بیرون رفتیم ولی احساسم بهش داشت کمتر می شد و دیگه بهش اجازه ندادم دستم رو بگیره منی که یه روز از گرفتن دستش اروم می شدم  حالا دیگه از گرفتن دستش عذاب وجدان داشتم  خیلی روزهای سختی بود خود حسین هم دودل بود فکر می کرد دروغ می گم ولی هر وقت زنگ می زد می گفت اینقدر گریه نکن مریض شدی  تا اینکه یه روز .... البته اول از رابطه با پیروز بگم بعد از امتحانهام خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم با پسرخاله ام ازدواج کنم و به پیروز زنگ زدم و. موضوع رو گفتم فکر نمی کردم با این برخورد اون روبرو بشم کلی سرم دادو فریاد زد و گفت اگه این کارو بکنم پسرخالم و هر کسی که توی خونه ما پا بذاره می کشم تو رو هم می کشم مگه همین طوری یه نفر عاشق کسی بشه و یه همین راحتی فراموشش کنه من کلی روزها منتظر تلفن تو بودم کلی نقشه ها برات کشیدم و از این حرفها و گگفت آدرس خونتون رو بده خواهم بیاد و باهات صحبت کنه من هم ادرس خونمون رو دادم ولی از خانوادم می ترسیدم مخالفت کنم با پسرخالم یکی دوبار با پسرخالم صحبت کردم یک بار هم باهاش رفتم بیرون ولی از طرز فکرش درباره ازدواج زیاد خوشم نیومد شاید بیشتر دلیلش پیروز بود بعد از اینکه یه روز خواهرش به خونمون اومد و باهام درباره پیروز صحبت کرد و گفت که تا الام برادرم می گفت که می خواد چند سال دیگه ازدواج کنه ولی الان پاشو توی یه کفش کرده که می خواد ازدواج کنه من رو هم فرستاده که از شما یه فرصتی بگیرم تا یک کمی برای ازدواج اماده بشه با اصرار پیروز به پسرخاله ام زنگ زدم و بهش گفتم که عقایدمون بهم نمی خوره و یه سری حرفهای دیگه و پسرخاله ام هم بعد از یه خورده اصرار قبول کرد و بگذریک که چه بدبختی هایی از خانوادم سر این موضوع کشیدم و خواهرم به زور از دهنم کشید بیرون که چرا این کار رو کردم  من هم همه چیز رو بهش گفتم و انقدر 2 تا خواهرها با من دعوا کردند که چرا لگد به بخت خودت زدی و به حرفهای یکی که نمی شناسی اعتماد کردی البته یه خورده ته دل خودم هم خالی شد ولی باید تصمیمم رو می گرفتم و از بلا تکلیفی می اومدم بیرون خیلی روزهای سختی بود بین همه چیز مونده بودم رابطه ام با پیروز بیشتر شد من خیلی اعتقاد داشتم فقط زمان می تونه 2 نفر رو عاشق هم بکنه البته اگه تفاهمی هم در بین باشه ولی نمی گم فورا عاشق همسرم شدم ولی با گذشت زمان و رفتار اون واینکه به حرف انواده اش زیاد نبود و خودش برای خودش تصمیم می گرفت و یه رفتارهای خاصی داشت که چون من چند سال با حسین از اونها دریغ بودم واسم خیلی خوشایند بود زیاد از گشت و تو خیابون بودن و اینکه کسی نبینه و اینجا نریم شلوغه و جای خلوت باشه خبری نبود تا حتی اینکه من قبل از ازدواج باهاش دو روز رفتم شمال البته ریسک خیلی زیادی کردم ولی بهش اعتماد داشتم البته یک کمی هم می ترسیدم که مبادا همه چیز تظاهر باشه ولی واقعا توی سفر همون طوری بود که ازش انتظار داشتم خیلی بهمون خوش گذشت که حتی الان هم به عنوان بهترین سفرمون با هم یاد می کنیم  یادم می یاد که شب باهم رفته بودیم ساحل رامسر و نم نم بارون می او.مد و چه حرفهایی که بهم نمی زد و می گفت که اگه من رو ندیده بود حالاحالاهم ازدواج نمی کرد البته این حرفها رو الان هم می زنه ولی بعد از ازدواج  خیلی شرایط ادم ها فرق می کنه یه طور دیگه است دوستی یه طعمی داره و ازدواج یه طعم دیگه الان هم که با همسرم صحبت می کنیم همیشه خاطرات اون موقع رو با هم مرور می کنیم چقدر همیشه اصرار می کرد یه خورده بیشتر پیشش بمونم ولی من دیرم شده بود و باید می رفتم توی یه مدرسه کار پیدا کردم و بعداز ظهرها هم می رفتم کلاس ایروبیک  وپیروز هم بعد از ظهرها می اومد دنبالم یه روز که داشتیم برمی گشتیم و دست پیروز و گرفته بودم  دیدم یه نگاهی از من رد شدو ودوباره برگشت دقت که کردم دیدم حسین  دنیا رو سرم خراب شد واقعا از همچین روزی می ترسیدم و......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

حسین خیلی تشویقم می کرد که برم کلاس خیاطی می گفت زن فقط باید آموزشگاه خیاطی داشته باشه و نباید بیرون ا ز خونه کار کنه من هم به خیال خودم با اینکه رتبه ممتاز دانشگاه بودم .لی قید ادامه تحصیل بعد از لیسانسم را زدم و دیپلم خیاطی ام رو گرفتم و برای دیگرون خیاطی می کردم یه مدت بعد بهم گیر داد که نباید برای دیگران خیاطی کنی من هم گوش کردم و قید کار و همه چیز رو زدم و فقط زندگی ام شد حسین دیگه درسم اشت تموم می شد و یکی دوتایی خواستگار برام اومد و سربازی حسین هم داشت تموم می شد هر یه مدتی حرف ازدواج رو می انداختم ولی از حرفهاش چیزی نمی فهمیدم مرتب از خانوادش می گفت خیلی حساس بود مخصوصا وقتی بهش می گفتم چرا از خانواده ات مخصوصا مادر و خواهرهات اینقدر می ترسی حرسش در می اومد ولی واقعیت این بود برعکس ما که حرف اول و اخر خونه با برادرهام بود خونه اونها پدر و خودش هیچ کاره بودند خودم هم دودل شه بودم می دونستم با خانواده های اصیل قزوینی نمی شه زندگی کرد خودش هم که این همه شکاک بود و هنز هم  وقتی حرف از ازدواج می شد می گفت من چه طوری بفهمم قبل از من با کسی نبودی از کجا بهت اطمینان کنم خلاصه این اواخر از دستش خیلی ناراحت بودم به خاطر اینکه من رو و حرفهام رو جدی نمی گرفت تا اینکه یه روز موضوع اشنایی من و همسرم پیش اومد موضوع این طوری بود که یکی از دوستهام با دوست پسرش که دایی همسر من می شه دوست شده بود و از ما خواست که با هم نهار بریم بیرون ماهم چهار نفری با دوست پسر دوستمون به اسم فرهاد رفتیم بیرون که البته همسر من که خواهرزاده فرهاد می شد هم با هاشون اومده بود خلاصه من اصلا حواسم به پیروز)اسم مستعار همسرم(نبود ولی همون دفعه اول پیروز از فرهاد خواستار دوستی با من شده بود ولی من اصلا بهش توجهی نداشتم و درگیر خودم وحسین بودم یه مدت که گذشت دو بار با پیروز رفتم بیرون چون واقعا دلم گرفته بود البته با بدبختی تا جایی که حسین زنگ زده بود خونمون و گوشی رو داده بود به یک خانمی تا از مادرم بپرسه که من کجا رفتم خلاصه چه بدبختی کشیدم تا اون دوبار رو با پیروز رفتم بیرون حقیقتش از پیروز خوشم اومد پسری بود که حرف اول رو توخونه می زد و از اون دسته ادمهایی بود که می گفت زن باید تو اجتماع باشه و خوش تیپ بگرده وهمه چیزهایی که با حسین از اونها دریغ شده بودم ولی دیدم حسین رو بیشتر دوست دارم دوباره با حسین خوب شدم و پیروز رو ول کردم یک سال گذشت و دوباره سرو کله پیروز پیدا شد البته توی این مدت دوستم هم بافرهاد به هم زده بود و پیروز شماره لیلا رو پیدا کرده بود و انقدر به لیلا زنگ زده بود و خواهش کرده بود که یه بار بهش زنگ بزنم موقع امتخانهای فارغ التحصیلی بود و من درگیر امتحانها بودم ولی به پیروز زنگ زدم تا بهش بگم که دیگه به لیلازنگ نزنه ولی حسین کلی التماس کرد که برم و ببینمش خلاصه قبول کردم با هاش قرار گذاشتم تو کافی شاپ هفت دریا زمستون بود و ساعت ۶ که هوا تاریک شده بود باهاش رفتم بیرون و گفتم که نمی خواهم باهاش دوست باشم ولی پیروز بهم گفت که قصدش ازدواجه و می خواهد خانوادش رو بفرسته خونمون و فقط ادرس خونمون رو می خواست و حرفهای خیلی قشنگی می زد و می گفت می خواد خوشبختم کنه و هیچ وقت از با اون بودن پشیمون نمی شم ازش وقت خواستم و اومدم خونه حال عجیبی داشتم حرفهایی که دلم می خواست از زبون حسین بشنوم و ولی هیچ وقت بهم نگفت نمی خواستمموقع امتحانها بهش فکر کنم از اون طرف موضوع خواستگاری پسرخاله ام مطرح شد که  از قضا از پسرخاله ام هم بدم نمی اومد خیلی پسر خوبی بود تو بد موقعیتی قرار گرفته بودم انتخاب برام مشکل بود اولین کاری که کردم حسین بود و بهش گفتم تکلیف من رو همین امروز برام روشن کن اره یا نه حسین شوکه شه بود گفت چی داری می گی الان که من تو موقعیت ازدواج نیستم سربازی ام تموم نشده و سرکار نمی رم بذار سربازی ام تا عید تموم بشه بعد دربارش صحبت می کنیم و لی من که از دست حرفهای حسین و بهونه هاش خسته شده بودم گفتم صبر نمی کنم اگه می خئای بیای باید همین ماه ببیای خواستگاری من ، نمی دونم واقعا نمی دونم چرا حسین این کار رونکرد توی دوست داشتنش مطمئن بودم چون توی این چهارسال هر کاری برام کرده بود که شاید همسرم بعضی از اونها رو برام انجام نداده باشه خلاصه دلیلش رو هیچ وقت نفهمیدم ولی چه روز بدی بود حسین ازم خواست بیام بیرون و باهم رفتیم جای همیشگی که طبقه دوم یه سفره خونه بود و جای خیلی خلوتی بود برام شیر خرما گرفت و تا دلتون بخواد گریه کردم و یه دستمال کاغذی بیشتر نداشتم که حسین یکم اشکهای من رو پاک می کرد و یکم اشکهای خودش رو چه روز تلخی بود توی زمستو ن و برف شدیدی هم اومده بود کلی با هم حرف زدیم و من شک حسین رو مطمئن کردم و بهش گفتم بیا تصمیممون رو بگیریم ما به درد هم نمی خوریم تو توی یه خانواده دیگه و من توی یه خانواده دیگه با عقاید مختلف من می خواهم سرکار برم و لی تو راضی نیستی و هزار تا عدم تفاهم دیگه ولی باز ته دلم می گفت می تونم باهاش زندگی کنم و لی از اون زیاد اصراری نشنیدم باهم خداحافظی کردیم ولی حسین بازهم فکر می کرد که دارم باهاش شوخی می کنم چون نرسیده به خونه بهم زنگ زدو و  .... 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

سربازی

فکرمی کنم سال ۸۲ بود که درس حسین تمام شد خیلی روزهای خوبی رو با هم گذروندیم مخصوصا پاییز ها و زمستون رو خیلی دوست داشتیم چون هوا خیلی زود تاریک می شد و هم سرد بود به بهانه گرم شدین محکم توی ماشین یا بیرون به هم می چسبیدیم واقعا روزهای خوب و پر از خاطرات بود درسش که تموم شده به  فکررفتن به سربازی افتاد و می گفت اگه جای دور بیافتم تو می خوای چی کار کنی کی دیگه مراقب تو باشد بهش می گفتم مگه من می خوام چی کار کنم منتظر می مونم تا بیای  هیچ وقت یادم نمی ره روزهایی که داشت برای رفتن اماده می شد خیلی دلم می گرفت یادم نیست دقیقا کجا افتاده بود ولی روزی که می خواست بره من قرار بود برم با دانشگاه مشهد و باید روز قبلش خداحافظی هامون رو می کردیم من رفته بودم خونه خواهرم و ازش بیخبر بودم نتونستم پیداش کنم دل تو دلم نبود اگه نمی دیدمش دیونه می شدم موبایل خواهرم زنگ خورد و دیدیم سمیه است و گفته که حسین بهش زنگ زده و می خواد با من حرف بزنه گفتم شماره خواهرم رو بده من گوشی رو خودم برمی دارم بهم زنگ زد و خیلی عصبانی ازم خواست برم ببینمش من خیلی دیر کرده بودم و زیاد نمی تونستم بیرون بمونم ولی دلم رو زدم به دریا و ۲ تا سانس رفتیم سینما خلاصه با کلی ناراحتی ازش خداحافظی کردم و برای فردا حاضر شدم که می خواستیم بریم مشهد مامانم من رو برد جلوی امامزاده حسین که سوار ماشین بشیم که دیدم یه نفر اشنا از دور به من نگاه می کنه دیدم خودشه حسین با بچه ها به بهونه اب خوردن رفتیم که حسین اومد و از خوشحالی نمی دونستم چی بگم به این کارهاش خیلی عادت کرده بودم به طوری که بعد از ازدواج مدام با همسرم سراین که باید همه جا با من باشه و دنبالم بیاد دعوا داشتم چون واقعا خصوصیات همسرم و حسین دو چیز مخالف هم هستند و من که ۴ سال با اون اخلاق عادت کرده بودم خیلی طول کشید تا فراموشش کردم خلاصه ازهم خداحافظی کردیم و ما رفتیم خیلی بهمون خوش گذشت خوشی که هروقت با سمیه ها حرفش رو می زنیم هنوز بهش می خنددیم یاد ایت وابراهیمی . خلاصه وقتی برگشتیم  انگار جای یکی خالی بود بی هدف بودم همش دنبال کسی می گشتم واقعا برام زندگی بی مفهوم شده بود با سمیه کلاس خیاطی نوشتیم تا سرمون گرم شه ۲۰روز گذشت و هیچ خبری ازش نشد من داشتم دیوونه می شدم به سمیه گفتم به رضا بگه خون حسین اینا زنگ بزنه و خودشو جای دوست حسین معرفی کنه و شماره تماسی خبری چیزی ازش بگیره خلاصه یه شماره از ش پیدا کردیم ولی همش اشغال بود روز یصد بار زنگ می زدم ولی نشد ۱ ماه گذشت تااینکه یه روز جمعه تلفن زنگ زد و من جلوی همه گوشی و برداشتم و دیدم خودشه وای چه احساسی داشتم بهم گفت ود بیا بیرون باید ۱ ساعت دیگه برگردم  ومن گفتم باشه . ولی چه طوری روز جمعه سر ظهر همه برادرهام هم خونه بودن خلاصه یه بهاونه ای اوردم و دلم رو زدم به دریا و با ترس از خونه امدم بیرون و سرکوچه دیدمش داشتم پرواز می کردم چقدر لاغر شدی چقدر سیاه شدی گگفت که ۱ روزه اومده و باید ۱ ساعت دیگه برگرده و فقط به خاطر دیدن من این سختی رفت و برگشت رو تحمل کرده خیلی سخت بود باز ازش خداحافظی کردن فقط به من یه شماره داد و گفت که خطها خیلی شلوغه و بد می شه تماس گرفت خودشون هم باید بیایند و شهر تا بتونند زنگ بزنند خلاصه چه روزهای سختی بود چه روزهایی که چند ساعت می نشستم پای تلفن ولی شماره اش نمی گرفت چقدر نظر می کردم یه بار هفت بار دعای ناد علی رو خوندم تا موفق شدم شماره اش رو بگیرم و باهاش حرف بزنم چه روزهایی بغضم گرفته . الان روز جمعه است و من سرکارم همین الان دلم هواش رو کردم مثل قدیمها زنگ زدم و لی خواهرش جواب داد . روزهای سخت تموم شد بعد از فکر کنم ۲ ماه اومد و بقیه خدمتش افتاد قزوین و صبح می رفت و ظهر می اومد خونه و بعد از ظهر ها با هم می رفتیم بیرون اون موقع ها هم کامپیوتر می رفتم و هم خیاطی برای همین هرروز می تونستم ببینمش و جمعه ها هم که می رفتم دانشگاه .... دیگه حوصله ندارم بقیه اش بعدا

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

با بچه ها رفته بودیم کوه و ناهار برده بودیم مشغول ناهار خوردن بودیم که چند تا پسر گیر دادند و اومدند نزدیک ما نشستند و متلک می انداختند و می گفتند ما گرسنه ایم به ما ناهار بدهید من که واقعا از این موارد می ترسیدم هم از ترس برادرهام فامیل و بیشتر از جمال و اصلا هم از این مسخره بازیها خوشم نمی اومد ولی بچه ها ول نکردند و گفتند ناهار مازیاده بیا بهشون غذا بدیم هرچی گفتم ول کنید اینها بی جنبه هستند گوششون بدهکار نبود خلاصه بردند و بهشمون ناهار دادند و دیگه اتفاق خاصی نیافتاد ولی چشمتون روز بد نبینه چه بلایی سر این موضوع سرم اومد روز بعد با حسین رفته بودم بیرون که دیدم خیلی عصبانیه بهم گفت دیروز رفته بودی کوه چی پوشیده بودی البته حسین نمی ذاشت زیاد کوه برم یا خودش هم می اومد ولی این دفعه خیلی بهش اصرار کردم خودش هم جایی کار داشت و نیومده بود خلاصه گفت دیروز با جند تااز بچه های دانشگاه بودیم میگفتند رفته بودند کوه با چند تادختر ناهار خوردند کلی بهشون خوش گذشته ومشخصات تو با دوستات رو دادد من که خیلی جا خورده بودم کلی بهش اصرار کردم که ما نبودیم و اون هم به ظاهر باور کرد ولی .... هفته دیگه حسین بهم پیشنهاد داد بریم کوه من خیلی تعجب کردم گُُفت تو بادوستات برو من هم با دوستام می ام خلاصه تازه به کوه رسیده بودیم که دیدم ۵ تا چشم خیره به ما و دارند درباره ماحرف می زنند دقت که کردم دیدم حسین با اون پسرهای اون هفته ای دنیا روسرم خراب شد بدجوری از حسین می ترسیدم و یا می ترسیدم از دستش بدم اخه آش نخورده و دهن سوخته بود واقعا من تقصیری نداشتم اصلا اتفاقی نیافتاده بود ولی اینقدر این پسرها بیشعور بودند که چه چیزها پشت سرما گفته بودند خلاصه رفتم جلو و حسین روصدا کردم که داد زد و گفت برو بعدا باهات حرف می زنم با بچه ها برگشتیم قزوین و باید می رفتیم دانشگاه من دیگه باور کرده بودم که هرچی بین منو حسین بوده تموم شده و سمیه هم می گفت اگه من هم جای حسین بودم باهات به هم می زدم بعد از ظهر از دانشگاه برگشتم و حسین رو بادوستش دیدم گفتم الان میاد که باهم حرف بزنیم ولی راهش روگرفت و رفت دنبالش رفتم و غرورم رو جلوی پاش ریختم و هرچی بهش گفتم یک دقیقه واستا باهات کاردارم بهم اعتنایی نکرد و رفت خیلی روز بدی بود از اون اتفاق به بعد حسین اعتماد که بهم نداشت ولی دیگه هیچ کدوم از حرفهام رو باور نکرد و همیشه این موضوع رو به روم می اورد خیلی طول کشید تا باهم تقریبا خوب شدیم ولی چقدر من گریه کردم چقدر حسین برام گریه کرد ولی اخرش چی الان نمی دونم کجاست و چی کار می کنه ازدواج کرده یانه حدود ۶ ماه پیش دیدمش و سوار ماشینش شدم ازم پرسید ازدواج کردی و گفتم که حدود یکسال است که ازدواج کردم و گفت از زندگیت راضی هستی گفتم خیلی و برام ارزوی موفقیت کرد و همین ...........بقیه دفعه بعد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

می خواهم از اولین بوسه ای که از لبهای حسین (ج) گرفتم بگم روز عجیبی بود توی یه کوچه با هم راه می رفتیم و جرو بحث می کردیم سر اینکه چرا از دانشگاه دیر برگشتم خلاصه یهو حسین یه جایی من رو چسبون به دیوار و اطرافش رو نگاه کرد و لبهاش رو محکم چسبوند به لبهام و فشار داد من که شوکه شده بودم با فشار ازش جدا شدم و بهش گفتم چی کار می کنی نمی گی کسی ببینه ولی حسین با خنده نمکی اش بهم گفت خوب دلم می خاوست دوستت دارم چی کار کنم به اصطلاح با هاش قهر کردم و اومدم خونه ولی فکر کارش از یادم نمی رفت از یه طرف از کارش ناراحت بودم و از یه طرف یه احساسی بهم دست داده بود که هنوز بعد از ۷ سال وقتی بهش فکر می کنم هر چند خیلی ناشیانه بود و خودش هم کلی قرمز شده بود  دلم یهو میریزه پایین . خلاصه بعد از گذشت ۱ سال حسین جزئی از وجودم شده بود واقعا عاشقش شده بودم اون هم بهم می گفت اوایل دوستی هیچ علاقه ای بهت نداشتم ووقتی دستت رو می گرفتم و دستت عرق می کرد بدم می اومد ولی الان تا دستت رو نگیرم آروم نمی شم موقع امتحانهای اخر ترم بود و حسین ترم اخر بود و یادم نمی ره وقتی ازم ماشین حساب مهندسی خواست و گفت که بلد نیست چطوری باهاش کارکنه و با هم سوار اتوبوس شدیم و بهش یاد دادم چطوری ازش استفاده کنه و اون هم بعد از امتحان ماشین حساب رو اورد و کلی ازم تشکر کرد امتحانهای ژایان ترم چه حالی داشت  چون حسین به بهانه درس خوندن می رفت توی اتاقی که تلفن داشت و در رو قفل می کرد و من هم همین طور به بهانه درس خوندن می رفتم اتاق و در رو می بستم و کلی با هم حرف می زدیم  اخرش هم هوس دیدن هم رو می کردیم می رفتیم با هم بیرون

ما عاشق فصل پاییز و زمستون بودیم چون هوا خیلی زود تاریک می شد و ما هم عاشق تاریکی و سرما وقتی توی کوچه یا توی ماشین دست هم رو برای گرم شدن محکم به هم فشار می دادیم و عاشقانه به هم نگاه می کردیم

یادمه یه روز به خاطر اینکه با دوستام رفته بودیم کوه چه دعوایی با حسین کردیم و توی ماشین حسین عکس هایم رو بهم داد و گفت توهم مثل همه ی دخترهای تو خیابونی خیلی بهم بر خورد و ازش جدا شدم فردای اون روز می خواستم برم دانشگاه می دونستم حسین می یاد دنبالم اخلاقش دستم تومده بود با بدترین دعواها هم دنبالم می اومد که مواظب من باشه که من کجا می رم و می ام . وقتی حسین رو سر کوچه دیدم خواستم اذیتش کنم ولی نمی دونستم وضع از این بدتر می شه سوار ماشین شدم از راه نرسیده به سرویس پیاده شدم  تا من رو گم کنه بعدش هم نرفتم دانشگاه و رفتم خونه دوستم تا ساعت ۵ اونجا بودم و ساعت ۵ رفتم سر راه سرویس چون می دونستم که حسین می اد دنبالم وقتی توی خیابون دیدمش با خودم گفتم حتما می یاد پیشم و مثل همیشه همه چیز فراموش می شه می گه که عصبانی بوده و اون رفتار رو انجام داده ولی وقتی دیدمش به اصطلاح از سرش دود بلند می شد و خیلی عصبانی من رو که دید روش رو برگردوند و رفت من طاقت نیاوردم و رفتم دنبالش گفتم چی شده چرا عصبانی هستی کم مونده بود بزنه توگوشم با هم سوار ماشین شدیم و هرچی حرف بد بود بهم زد تو سرخودی تو درست بشو نیستی تو نمی فهمی اشتباه کردم باهات دوست شدم خلاصه گفت تو کدوم گوری بودی از صبح من توررو سرسرویس گم کردم خواستم بابت دیروز ازت معذرت خواهی کنم وقتی دیدم گمت کردم اومدم دانشگاه و هیچ کدوم از دوستات خبر نداشتند تو کجایی دیگه هر چی بین من و تو بوده تموم شده تو درست بشو نیستی چند روز ی کشید تا اوضاع به حال اول برگشت و کلی گریه و زاری و ببخشی گفتم تا با هام خوب شد ولی هیچ وقت حرفام رو باور نمی کرد مخصوصا وقتی اون اتفاق که نباید می افتاد افتاد و روز به روز بهم بیشتر شک میکرد و دیگه حرفام رو باور نمی کرد....                                     دوستت دارم 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

می خواهم از اولین بوسه ای که از لبهای حسین (ج) گرفتم بگم روز عجیبی بود توی یه کوچه با هم راه می رفتیم و جرو بحث می کردیم سر اینکه چرا از دانشگاه دیر برگشتم خلاصه یهو حسین یه جایی من رو چسبون به دیوار و اطرافش رو نگاه کرد و لبهاش رو محکم چسبوند به لبهام و فشار داد من که شوکه شده بودم با فشار ازش جدا شدم و بهش گفتم چی کار می کنی نمی گی کسی ببینه ولی حسین با خنده نمکی اش بهم گفت خوب دلم می خاوست دوستت دارم چی کار کنم به اصطلاح با هاش قهر کردم و اومدم خونه ولی فکر کارش از یادم نمی رفت از یه طرف از کارش ناراحت بودم و از یه طرف یه احساسی بهم دست داده بود که هنوز بعد از ۷ سال وقتی بهش فکر می کنم هر چند خیلی ناشیانه بود و خودش هم کلی قرمز شده بود  دلم یهو میریزه پایین . خلاصه بعد از گذشت ۱ سال حسین جزئی از وجودم شده بود واقعا عاشقش شده بودم اون هم بهم می گفت اوایل دوستی هیچ علاقه ای بهت نداشتم ووقتی دستت رو می گرفتم و دستت عرق می کرد بدم می اومد ولی الان تا دستت رو نگیرم آروم نمی شم موقع امتحانهای اخر ترم بود و حسین ترم اخر بود و یادم نمی ره وقتی ازم ماشین حساب مهندسی خواست و گفت که بلد نیست چطوری باهاش کارکنه و با هم سوار اتوبوس شدیم و بهش یاد دادم چطوری ازش استفاده کنه و اون هم بعد از امتحان ماشین حساب رو اورد و کلی ازم تشکر کرد امتحانهای ژایان ترم چه حالی داشت  چون حسین به بهانه درس خوندن می رفت توی اتاقی که تلفن داشت و در رو قفل می کرد و من هم همین طور به بهانه درس خوندن می رفتم اتاق و در رو می بستم و کلی با هم حرف می زدیم  اخرش هم هوس دیدن هم رو می کردیم می رفتیم با هم بیرون

ما عاشق فصل پاییز و زمستون بودیم چون هوا خیلی زود تاریک می شد و ما هم عاشق تاریکی و سرما وقتی توی کوچه یا توی ماشین دست هم رو برای گرم شدن محکم به هم فشار می دادیم و عاشقانه به هم نگاه می کردیم

یادمه یه روز به خاطر اینکه با دوستام رفته بودیم کوه چه دعوایی با حسین کردیم و توی ماشین حسین عکس هایم رو بهم داد و گفت توهم مثل همه ی دخترهای تو خیابونی خیلی بهم بر خورد و ازش جدا شدم فردای اون روز می خواستم برم دانشگاه می دونستم حسین می یاد دنبالم اخلاقش دستم تومده بود با بدترین دعواها هم دنبالم می اومد که مواظب من باشه که من کجا می رم و می ام . وقتی حسین رو سر کوچه دیدم خواستم اذیتش کنم ولی نمی دونستم وضع از این بدتر می شه سوار ماشین شدم از راه نرسیده به سرویس پیاده شدم  تا من رو گم کنه بعدش هم نرفتم دانشگاه و رفتم خونه دوستم تا ساعت ۵ اونجا بودم و ساعت ۵ رفتم سر راه سرویس چون می دونستم که حسین می اد دنبالم وقتی توی خیابون دیدمش با خودم گفتم حتما می یاد پیشم و مثل همیشه همه چیز فراموش می شه می گه که عصبانی بوده و اون رفتار رو انجام داده ولی وقتی دیدمش به اصطلاح از سرش دود بلند می شد و خیلی عصبانی من رو که دید روش رو برگردوند و رفت من طاقت نیاوردم و رفتم دنبالش گفتم چی شده چرا عصبانی هستی کم مونده بود بزنه توگوشم با هم سوار ماشین شدیم و هرچی حرف بد بود بهم زد تو سرخودی تو درست بشو نیستی تو نمی فهمی اشتباه کردم باهات دوست شدم خلاصه گفت تو کدوم گوری بودی از صبح من توررو سرسرویس گم کردم خواستم بابت دیروز ازت معذرت خواهی کنم وقتی دیدم گمت کردم اومدم دانشگاه و هیچ کدوم از دوستات خبر نداشتند تو کجایی دیگه هر چی بین من و تو بوده تموم شده تو درست بشو نیستی چند روز ی کشید تا اوضاع به حال اول برگشت و کلی گریه و زاری و ببخشی گفتم تا با هام خوب شد ولی هیچ وقت حرفام رو باور نمی کرد مخصوصا وقتی اون اتفاق که نباید می افتاد افتاد و روز به روز بهم بیشتر شک میکرد و دیگه حرفام رو باور نمی کرد....                                     دوستت دارم 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط لاله  |